سردار
صارمی در ادامه مصاحبه اش اظهار داشتند: در طول مدت چند ماه در منطقه ی
شلمچه، فکه و طلائیه، تعداد 399 شهید مفقودالاثر، یافته بودیم که با تلاش و
زحمت شبانه روزی بچه های ایثارگر، تفحص شده بودند. تصمیم گرفته بودیم این
399 شهید را به چهار گروه تقسیم کرده و به چهار نقطه کشور برای تشییع و دفن
اعزام کنیم. اما در آخرین روزی که قرار بود پیکر پاک شهداء از خرمشهر به
استان های تهران، کرمانشاه،، ایلام و آذربایجان اعزام شوند، اتفاق عجیبی رخ
داد که باعث تغییر تصمیم وبرنامه ما شد. قضیه
از این قرار بود: بچه های تفحص بر روی هر چهار تریلی، تعداد صد تابوت چیده
بودند. ماشین آخری 99 جنازه داشت. برای آنکه هماهنگ سازی کنیم یک تابوت
خالی را، داخلش خاک ریخته بودیم، که هم وزن دیگر تابوتها باشد و آن را
علامت گذاری کرده بودیم. قرار
بود فردا صبح در ماشین آخری سوار کنیم که همه ماشینها یکسان و یک نواخت
دیده شوند. بچه ها چندین روز بود که شبانه روز در کفن کردن و معطر نمودن
شهداء تلاش کرده بودند، خیلی خسته بودند. شبها با شهداء خلوتی داشتیم و راز
و نیاز و عزاداری و توسل می کردیم. آن شب وداع، حال خاصی پیدا کرده بودیم،
که جای دوستان خالی بود. تا دیر وقت عزاداری کردیم، بعد خوابیدیم. آن شب
یکی از برادران در عالم رویا مشاهده می کند که در نقطه ای از خاک شلمچه،
رزمنده ای با بدن خونی و زخمی افتاده و کمک میطلبد. به طرف صدا می رود و می
بیند که آن رزمنده در روی تپه کوچکی که سر از آب بیرون آورده بود، افتاده
است. دست اش را به طرف ایشان دراز کرده، میگوید: چرا همه را بردید و مرا
اینجا تنها گذاشته اید؟ کمک کنید. بیایید و مرا هم ببرید. صبح آن روز، آن برادر خواب خودش را به فرمانده گردان تفحص تعریف میکند و می گوید که در فلان نقطه، پیکر آن شهید را دیدم. اما
فرمانده می گوید آنجا همان نقطه ای است که بیل مکانیکی خراب شده و در آنجا
مانده است. الان هم روز تعطیلی است، نه قطعه داریم و نه مکانیک. گذشته از اینها، امروز کاروان شهدا تا چند ساعت دیگر به طرف شهرهای مختلف حرکت خواهند کرد. دیگر فرصتی نیست، بماند برای بعد. اما اصرار آن برادر تفحص گر آنها را ملزم می سازد که دوباره سری به منطقه بزنند. بقیه ماجرا را برادر حاج بهزاد پروین قدس میگوید: دورین
فیلم برداری را برداشتم و روشن کردم. همراه چند نفر دیگر سوار تویوتا
شدیم. راننده، من و یک سرباز مسلح در جلو نشسته بودیم. سرباز در وسط نشسته
بود و من هم در حال حرکت، از پشت شیشه مشغول فیلمبرداری از دشت شلمچه بودم.
برادری که دیشب خواب دیده بود، همراه چند نفر دیگر در عقب ماشین نشسته
بودند. داشتیم به طرف نقطه ای که خود شهید جایش را نشان داده بود می رفتیم. یعنی
همان محل بیل مکانیکی که چند روز قبل خراب شده و از کار افتاده بود. حدود
دو ساعت دیگر کاروان شهدا حرکت می کرد و من می باید بر میگشتم از مراحل
تشییع جنازه و حرکت کاروان، فیلم و عکس می گرفتم. لذا
عجله داشتیم و به سرعت پیش می رفتیم. بیل مکانیکی از فاصله دور دیده میشد.
دوربین فیلمبرداری روشن بود، من هم از طریق ویزور به بیل مکانیکی تماشا می
کردم. متوجه شدم بیل در حال کندن زمین است. خاک
ها را برمیداشت ودر طرفین خودش خالی می کرد. از راننده سئوال کردم: چه کسی
بیل مکانیکی را تعمیر کرده؟ راننده گفت: هیچ کس، قطعه لازم داریم. دیروز
بچه ها به اهواز رفته بودند که وسایل یدکی بگیرند، پیدا نکرده بودند.
مکانیک هم نبود. الان هم بیل کاملا خراب است و نمی تواند کار کند، باید
خودمان زمین را بکَنیم. گفتم
چه می گوئی بنده خدا؟ می بینی که بیل دارد کار می کند!! همه نگاهها متوجه
بیل شدند. من داشتم فیلمبرداری میکردم. وقتی نزدیکتر شدیم، دیدیم بیل
راننده ندارد!